زين العابدين شيروانى

449

بستان السياحه ( فارسي )

بفرموده شيخ عمل كند و به هرچه اشارت نمود بجا آورد و اوّل ذكرى كه شيخ ارشاد كند اسم جلاله است و آن را بايد كه هر بامداد هزار و يك‌بار بحضور بخواند و آن مريد بفرموده شيخ عمل كند و كار بندد تا آنكه هرچه فطرت اوست ظاهر شود و آنچه در باطن دارد ظهور كند راقم كويد سلسلهء مولويّه در بلاد روم و شام و مصر و عرب و جزاير بحر روم و روم ايلى و قرم جارى و معمولست و نزد خورد و كلان و اشراف و اعيان و دانا و نادان و حاجب و سلطان مقبولست و لباس خاص مخصوص سالكان مسلك مولويّه است و تاج نمدى بىدرز بر سر كذارند و مشايخ ايشان عمّامه نيز بر آن دارند و ملوك روم بدان سلسله اعتقاد تمام و ارادت لاكلام دارند چنان كه در جرم و جنايت حكم و سياست بر ايشان نكنند و حوالهء بر مشايخ ايشان كنند و اولاد مولانا تا حال در آن ديار معزّز و محترمند و يكى از ايشان لايزال در مسند ارشاد و تلقين كرم است و السّلام على من اتّبع الهدى ذكر شيخ بهاء الدّين ابن شيخ حسين مخفى نماند كه نسب مولانا بهاء الدّين به ابو بكر خليفهء اوّل مىرسد بر اين موجب بهاء الدّين محمد ابن شيخ حسين بن احمد بن محمود بن مسيّب بن مطهّر بن حمّاد بن عبد الرّحمن بن ابو بكر آن بزركوار ابا عن جدّ از علماى عالىمقدار بلخ بودند و شيخ حسين كه پدر بهاء الدّين و جدّ جلال الدّين بود به‌غايت متّقى و پرهيزكار و زخارف دنيوى در نظرش بىاعتبار بود نقل است كه در عالم واقعه حضرت رسول ( ص ) خوارزمشاه را فرمود كه ما دختر تو را بشيخ حسين عقد نموديم تو نيز قبول كن من الاتّفاق وزير خوارزمشاه همان خواب را مشاهده نمود و شيخ حسين نيز در خواب مشاهده كرد كه حضرت فرمود كه صبيّه خوارزم‌شاه را به تو تزويج كرديم و خوارزمشاه بفرمودهء آن حضرت صبيّه خود را بنكاح شيخ حسين درآورد و حضرت وهّاب شيخ بهاء الدّين را به دو عطا كرد و چون بهاء الدّين بسنّ رشد و تميز رسيد به تحصيل علوم مشغول شده در اندك زمان در اكثر علوم رسميّه ماهر كرديد و چون از علوم ظاهرى حظّى نديد لاجرم به خدمت شيخ نجم الدّين كبرى شتافت و از يمن توجّه آن جناب درجهء عالى يافت در كتب اخبار آمده كه شيخ احمد خطيب جدّ شيخ بهاء الدّين مريد شيخ احمد غزّالى بوده و كسب معارف و حقايق از خدمت ايشان نموده شيخ حسين تحصيل فضائل و كمالات نزد پدر خود نمود و شيخ بهاء الدّين بعد از كسب علوم رسميّه و فنون ادبيّه نخست تلقين ذكر از پدر خود شيخ حسين كرفته آنكاه به خدمت شيخ الشّيوخ نجم الدّين خوارزمى رفته و از آن جناب تلقين يافته و از حسن متابعت باعلى مرتبه شتافته و جناب شيخ نجم الدّين او را اذن ارشاد هدايت فرمود و شيخ بهاء الدّين بفرمودهء شيخ به شهر بلخ آمده و مدّتها در آن ديار متمكّن بوده و بدرس و فتوى نيز اشتغال مىنمود و از جهة ارشاد عباد عقد مجالس نصايح و مواعظ مىساخته و باحوال طوايف بنىآدم مىپرداخته سلطان محمّد خوارزمشاه از جملهء مريدان و معتقدان بوده و در اكثر ايّام مجلس موعظت با فخر الدّين رازى شكّاك كه استاد سلطان بوده حاضر مىشده و شيخ بهاء الدّين در اثناى موعظت مذهب حكماى يونان را مذمّت مىفرموده و مىكفته كه جمعى كتب سماوى را در پس پشت انداخته و اقاويل مندرسهء فلاسفه را پيشنهاد ساخته‌اند چكونه اميد نجات داشته باشند فخر رازى را از اين كلمات عرق حسد در جسد مىجنبيد و كرد اين مطلب مىكرديد كه اعتقاد سلطان را بشيخ تباه كرداند و جمعيّت شيخ را پريشان كند تا روزى كه سلطان به زيارت شيخ بهاء الدّين آمده ازدحام عظيم ديد و شكوه شيخ بهاء الدّين به نظر سلطان بزرك رسيده بفخر رازى كفت كه بىحد كثرتى مشاهده مىشود فخر رازى فرصت يافته عرض نمود كه اكر دفع اين كثرت نشود باركان دولت خلل رسد اين سخن بر مزاج سلطان به‌غايت اثر كرد و فرمود كه تدبير اين چكونه بايد بدست آورد كفت صواب آنست كه كليد خزاين و قلاع و بقاع را به خدمتش ارسال نمائيد و بكوئيد امروز جمعيّت و كثرت آن حضرت راست و بواسطهء استيلاى مريدان و شوكت معتقدان وهنى در امور مملكت پيداست و بجز كليد در دست ما باد و هواست يا كليدها را نيز قبول فرمائيد يا از دار الملك بيرون آئيد چون بر اين سياق عمل كردند دمار از روزكار خود برآوردند شيخ بهاء الدّين سخت برنجيد كويند رنجش او و قتل مجد الدّين باعث خرابى و انقراض ملك و دولت او كرديد بيت تا دل مرد خدا نامد به درد * هيچ قومى را خدا رسوا نكرد